:جستجو 
یكشنبه، ۱۴ شهریور ۱۳۸۹
روستاهای جاده چالوس
· سپهسالار
· شهرستانک
· گشنادر
· همه جا
یک دهاتی دیگر

شما هم بخواهید
· شعر
· داستان کوتاه
· کاری از اردشیر رستمی
باغ لاله ها
گالری عکس
· جاده چالوس
· دیزین
· سد کرج
· باغ لاله ها
· مسابقه دوچرخه سواری
· یادواره
منوی اصلی
· خانه

· دانلودها
· سوالات پرسیده شده
· اخبار
· پیشنهادها و انتقادات
· جستجو
· مقالات
· لیست کاربران
· آمار مشاهدات
· عناوین
· لینک‌های وب
· لیست برگزیده
جستجو

بهار 1387

لینک های وب
· بانک کشاورزی
· تاکسی تلفنی
· دام ، کشت و صنعت
· Mobile Lovelyfoods
· Lovelyfoods
ورود کاربران




 


 برای ورود مشکل دارید؟
 ثبت نام کاربران جدید
نظرخواهی و نظر سنجی

آیا از فرآورده های محلی دهاتی در جاده چالوس استفاده کرده اید ؟

  • بله
  • خیر

[ نتایج | نظرخواهی ها ]

آرا: 13
نظرات: 524


 

 قسمت اول  فرستاده ابو تراب خسروی
مرثیه برای ژاله و قاتلش
در روزنامه ی کیهان بیست و پنجم اردیبهشت ماه سی دو خبری از وقوع قتل زنی به نام ژاله . م  در خیابان جلایر است . ولی ذکری از نام قاتل یا قاتلین نشده است .این موضوع داستانی است که نوشته شده است . ولی همیشه در مکانهای نامکشوف داستانها وقایعی خارج از منطق داستان شکل می گیرد که با طرح آن داستان تخریب می شود و چون این داستان واقعه قتل ژاله . م  بهانه ای می شود برای نوشتن آن گفت و گوها یا وقایع ناگفته در مکانهای ناشناس داستان . چنان که گفته شد در روزنامه ی کیهان نامی از قاتلین نبرده شده است ، ولی محققا" قاتل ستوان «کاووس – د »است که طبق مندرجات پرونده ی استخدامی اش اصلا" کرمانی است و در دی ماه سی و یک از دانشکده ی پلیس فارغ التحصیل شده بود . ستوان کاووس . د  افسر ضد اطلاعات است و ملزوم می شود که در بیست و یکم اردیبهشت ، اولین ماموریتش را انجام دهد .

مقتول هم هویت واقعی اعلام شده در کیهان را دارد . آنچه را که باید دقیق تر گفت این در اسناد موجود با مشخصات ذیل معرفی گردیده است . ژاله معین - نام پدر فرامرز - متولد فروردین 1313 شماره ی شناسنامه 15، دانشجوی سال دوم رشته ی موسیقی ، دانشکده ی هنرهای زیبا - تصویر حکم ماموریت (( ستوان کاووس . د )) در صفحه ی سیصد و بیست و هشت کتاب تاریخ ترورهای سییاسی ایران امده است :

از ستاد عملیاتی اداره ی دوم به ستوان ستوان کاووس . د  به شماره ی 32211/187ف.م. موضوع ژاله . م - بنا به گزارشات واصله ، ژاله . م مسئول میتینگهای ضد ایرانی از سوی عوامل بیگانه در شهر تهران است ، نشانی نام برده جهت بهروری اعلام می گردد . خیابان جالایر – ساختمان 111- مرتبه ی سوم شماره ی87- فرمانده ی ستاد عملیات اداره ی دوم – سر هنگ دوم منو چهر پاشایی . ظاهرا" با صدور این نامه است که ماموریت قتل ژاله . م بر عهده ی ستوان کاووس . د قرار می گیرد و این ملزم می گردد تا او را در هر جا به قتل برساند . ستوان هرگز ژاله را ندیده بود . سازمان ضد اطلاعات یک قطعه عکس او را در اختیار ستوان می گذارد . عکس واضحی است .

صورت ژاله . م در طبیعی ترین شکل خود نمایان است . چشمان روشن ، ابروان گسترده و چین اخمی که در هنجار لب ها و بینی کوچکش است . یک خال درشت به اندازه ی یک سکه پایین تر از گوش راست اش است . عکسهای ژاله . م و ستوان کاووس . د در کتاب ترور های سیاسی ضبط شده است . به نحو عجیبی شبیه به نظر می آیند . به جز این که چانه ی ستوان کاووس . د پهن تر است . این عکس برای شناسایی کافی است . با این اوصاف چنان که خوانندگان هم در میتینگهای معهود داستان ما در میدان بهارستان شرکت کنند ، آنها را با کمی دقت خواهند شناخت . هر چند که ستوان کاووس . د  با آن عکس ژاله . م را شناسایی نمی کند .

 این طور که ستوان به ژاله میگوید ، آن را در کیف بغلش گذاشته و در فرصتهای طولانی ما بین بازنویسی ها که ژاله . م در خواب مرگ به سر می برد ، به آن نگاه می کند . در اولین نسخه داستان که ستوان کاووس . د با ژاله . م روبرو می شود ، حتما" به سبب سابقه ی دیدار در واقعه ی اصلی یکدیگر را می شناسند . بنا به نوشته ی کیهان قاتل ، ژاله . م عضو فعال حزب فلان را هدف قرار داده و می گریزد . به نظر می رسد که ستوان کاووس . د ان قدر شتاب زده ژاله . م را می کشد که مجال هیچ گونه تخیلی را برای شنونده نمی گذارد . شاید علت تعجیل در این قتل عدم مهارت ستوان در انجام وظیفه بود و شاید هم زیبایی غریب ژاله . م او را مرغوب می کند که مجبور به عکس العمل بدون درنگ می شود . به هر تعبیر قاتل بی تجربه بوده است ، ولی چنان که خواهید دید در بازنویسی های مکرر به بلوغ کامل خواهد رسید و فعل قتل را با طمانینه و آرامش انجام خواهد داد و مجال تخیل را برای ما خواهد گذاشت .

بهتر است اولین نسخه داستان را که قاتل هنوز به بلوغ در کشتن نرسیده بازخوانی کنیم ضمنا" آنها تازه به سرزمین داستان ما هجرت کرده اند و مکانهای خالی و سفید را برای گفتگوهايشان کشف نکرده اند . همیشه زمان وقوع میتینگ بیست و سوم اردیبهشت است و سال هم سال سی و دو . محل میتینگ را می شود تغییر داد ، ولی بهتر است همان میدان بهارستان باشد ، این طور شئون تاریخی حفظ می شود . ده ها پلاکارد در دست بیش از ده هزار هوادار جهان حزب بالا و پایین می رود ، معبری را که به مجلس می رود بسته اند ، نگهبان ها با کلاهخود سرمه ای و باتومهای چوبی ایستاده اند . هر چند دقیقه جمعیت ساکت می شود ، طوری که انگار در میدان پرنده پر نمی زند.

 

و بعد میدان از هجوم هماهنگ جمعیت منفجر می شود. ستوان کاووس . د قبل از همه به میدان میاید. حتما" مسلح است. همان تپانچه ی اسکات پنج و بیست و سه که در تاریخ ترورهای سیاسی امده ، در جیب کتش است . روی نیمکت سنگی کنار باغچه می نشیند . باغبان در باغچه نشسته است ، در حال کاشتن نشاهای اطلسی و میخک است . موهای سیاهش با نسیمی که می وزد آاشفته می شود . بازی نسیم برگ های سپیدارهای حاشیه میدان را پرپر می کند و سفیدی و سیاه سبزی برگها در هم می لغزند . دو ریو سرباز در حال دور زدن در میدان هستند و ردیف کلاهخودهای سرمه ای از پشت تخته بند باربند ریوها به چشم میایند . چند مرد جوان از راه می رسند . کت و شلوار مشکی پوشیده اند . بعضی کلاه فرانسوی بر سر گذاشته اند ، بعضی روزنامه در دست دارند . روی نیمکتها ورقی پهن می کنند و می نشینند .

 با هر موج همهمه ی مامورها دو قدم جلو میایند و باتوم ها را در هوا تکان می دهند . یک فورد سیاه در جبهه ی شرقی میدان ایستاده است . سه مرد و یک زن در آن نشسته اند . زیبایی ژاله . م باعث شناسایی او می شود . به نظر می رسد که بیشتر از آن که از دیدار دوباره ی او خوشحال باشد ، مبهوت زیبایی اش شده است . ژاله . م هم او را در میان جمعیت پیدا می کند . مرد جوان از فورد سیاه بیرون می آید ، پرچم سرخ و سفید حزب را بالا می برد . از دماغه ی فورد بالا می رود ، روی سقف اتومبیل می ایستد ، پرچم را در هوا تکان می دهد و رعد آسا فریاد می زند ، سرود حزب . ساختمان های مجاور از انفجار می لرزد.  سرود چند بار تکرار می شود . مرد دیگر از دماغه ی فورد بالا می رود ، روی سقف فورد می ایستد و فریاد میزند : من صراحتا" می گویم مامورین بر خلاف مقررات به اشخاص بی گناه شلیک می کنند ، اگر ابن وضعیت ادامه پیدا کند ، هیچ کس قادر نخواهد بود نظامات را بر قرار کند . جمعیت هورا می کشند ، مرد ادامه می دهد ، دست ها را بالا می برد . فورد حرکت می کند ، ستوان به جبهه ی جنوبی میدان می رود ، سوار بر موتور سیکلتش می شود و از خیابانهای فرعی به خیابان جلایر می رود . پشت درختهای چنار جایی حدود ساختمان 111 می ايستد و منتظر می ماند . دیگر دارد غروب می شود .چراغ های خیابان روشن شده است . ساعتی از میتینگ گذشته و هنوز ژاله . م نرسیده است . نسیم خنک غروب می وزد . اتومبیلی از ته خیابان می آید . چراغ هایش نور خیره کننده ای دارد . جلو ساختمان 111 می ایستد . ستوان کاووس . د از پشت درختها قدم تند می کند . ژاله . م از اتو مبیل پیاده می شود . سایه روشنها را جستجو می کند . از پله های ساختمان بالا می رود . فورد حرکت می کند . ستوان کاووس . د در صحن راهرو ایستاده است . در نور سفید چراغهای مربع سقف ژاله . م را می بیند .

 
ژاله . م می گوید :دنبالتان می گشتم .

ستوان می گوید :می بینی که آمدم .

ژاله . م زانو می زند . ستوان رو به رویش می ایستد و سه بار پیاپی به مر کز شعاع پیچان موهایش شلیک می کند . این زمان آشنایی آنها در هنگام وقوع واقعه اصلی بوده است که ستوان چانه ی ژاله . م را را بالا میاورد و می پرسد : شما ژاله معین هستید ؟ اشتباه که نکرده ام ؟ ژاله به صورت ستوان نگاه می کند و می گوید : اشتباه نگرفته اید من ژاله معین هستم و پلکهایش را بر هم می گذارد و می میرد ، ولی این بار وقتی ستوان چانه ی ژاله را بالا میاورد ، ژاله میگوید : شما همیشه عجله می کنید ، در آمدن ، در کشتن ، فرصت هیچ کاری نمی ماند . این دومین بار است که ستوان کاووس . د  انگشتانش را در هاله ی طلایی موهای ژاله فرو می برد و آن حس گرم و شهوانی را در سر انگشتانش کشف می کند . بعضی وقایع به اراده ی نویسنده نیست ، نویسنده نمی خواهد هیچ رابطه ای را با قاتلی که گمشده و مقتولی که سالها در گذشته متصور باشد . ولی در اینجا آدمهایی که مثل ستوان کاووس . د و ژاله . م در قالبهای خاکی خود نیستند .

زن و مردی از جنس کلمه هستند که به رفتار اصل واقه در میایند . بنابر این هیچ واقعه ای تحت اراده ی نویسنده نیست . حافظه زوال ناپذیر در جمجمه های سربی آنهاست که همه چیز را حتی آن حس شهوانی را باز می رساند . این بار هم ستوان کاووس . د بیش از همه به میدان بهارستان می آید ولی دیگر جوان نیست ، میانسال می نماید ، حتما" هم مسلح است . باید همان تپانچه ی اسکات پنچ و بیست سه را در جیب کتش داشته باشد . روی نیمکت سنگی کنار باغچه می نشیند و باغبان که در حال کاشتن نشاهای اطلسی و میخک است نگاه می کند . آفتاب در حال پریدن است و باد موهای جو گندمی باغبان و سفید سیاه سبزی برگهای سپیدارها را پر پر می کند . صدای همهمه از دور میاید . دو ریو سرباز میدان را دور می زنند . ردیف کلاهخودها ی زیتونی از پشت تخته بندهای باربند ریو ها به چشم میایند . همان چند مرد از راه می رسند ، دیگر جوان نیستند ، بعضی دست پسر دخترهایشان را گرفته اند . بر روی نیمکتهای سنگی می نشینند ، ستوان برای آنها دست تکان می دهد . یکی شان می پرسد ، کم پیدا هستید ؟

ستوان می گوید : در سفر بودم . فورد سیاه از راه می رسد . سه مرد و یک زن سرنشین آن هستند . فورد سیاه میدان را دور می زند . ستوان کاووس . د  ژاله . م را می شناسد . ژاله . م از قاب پنجره ی اتومبیل برای او دست تکان میدهد . مردها از روی نیمکت بر میخیزند و برای او هورا میکشند . ستوان کاووس . د جای توقف فورد را پیش بینی می کند . آن جا زیر بید مجنون در جبهه ی شرقی میدان فورد در جای معین توقف می کند . صدای همهمه ی جمعیت نزدیک می شود ، کلمات ، شعارها واضح و آشکار به گوش می رسد ، عده ای به میدان می آیند . ستوان میدان را دور می زند و به آن بید مجنون می رسد . ژاله . م از فورد پیاده می شود . کت و دامنی خاکستری پوشیده و هاله ی طلایی موهایش از زیر روسری اش بیرون زده است . به چشمان ستوان کاووس . د خیره می شود و می پرسد : آقا کبریت دارید ؟ ستوان کبریت می گیراند و شعله را در جام دست هایش می گیرد . و ژاله . م خم می شود و سیگارش را روشن می کند . ژاله می گوید : عوض شده اید !
ستوان می گوید : ولی شما هیچ تغییری نکرده اید .

ژاله . م می پرسد : من همچنان مقتول ام .
ستوان می گوید :حکم قتل شما همیشه در جیب من است ، این ميتینگ از مقدمات مرگ شماست . ژاله . م برمی گردد و در فورد می نشیند همه چیز مثل روز حادثه است . انعکاس سرود میدان را می لرزاند . سخنرانی که روی سقف فورد می استد فریاد می زند : ما هنوز در حال قربانی دادن هستیم در خفا به ما شلیک می شود و خون ما به کرات بر زمین ریخته می شود ، من از شما می پرسم که کی نظامات برقرار می شود ؟ همهمه ای در میدان در می گیرد . نگهبان ها با باتوم ها و سپرهای شیشه ای جلو می آیند ، عقب می نشینند . ستوان کاووس . د سوار بر موتور سیکلتش می شود و میدان را ترک می کند و به خیابان جلایر می رود . در مکان معهود کمین می کند چنان که قرار است ، دیگر غروب شده و چراغها دارند روشن می شوند و ژاله . م دیگر باید بیاید . فورد سیاه از راه می رسد . چراغهایش نور درخشانی دارند. جلو ساختمان 111 می ایستد ، ژاله . م  پیاده می شود . از پله ها بالا می رود ،ستوان کاووس . د در صحن راهرو ایستاده است .

 در نور سفید چراغ های مربع سقف ژاله . م را می بینید . ژاله . م می گوید : نباید این بار عجله کنی . و دست ستوان را می گیرد و از پله ها بالا می رود . ژاله . م می گوید : اولین بار که مرا می کشی به چشمانت نگاه کردم ، داشتم فکر می کردم چقدر زیبا هستند ، که مردم ، در همه ی مدت مرگ به زیبایی چشمانت فکر می کردم ، کاش حکم را پاره می کردی . ستوان کاووس . د می گوید: فراموش نکن که این حکم اجرا شده و تو در خاک پوسیدی حالا ، ما فقط کلمه هستیم که از پله ها بالا می رویم .
ژاله . م می گوید : همیشه هر جا که باشیم ، جاهایی هست که هیچ کس نیست و می توان برای چند دقیقه ام که شده با هم تنها باشیم . و مسیر خالی و سفید پله ها را نشان می دهد . و می گوید : حتی می توانی به خانه ام بیایی و برای ساعتی هم که شده از چشم آن واقعه پنهان شویم . و از مسیر خالی و سفید پله ها بالا می روند ، به انتهای پله ها می رسند . ستوان کاووس . د تپانچه را از جیب کتش بیرون می آورد و ژاله . م زانو می زند ، چانه اش را در سینه اش پنهان می کند ، دست هایش را مشت کرده و لاله ی گو شش را می فشارد ، هاله ی طلایی موهایش روی شانه ها پریشان می شود . ستوان کاووس . د سه بار پیاپی به مرکز شعاع پیچان موهایش شلیک می کند . شانه ی ژاله . م یله می شود ، بر زمین می غلتد و چشمانش رد قدم های ستوان کاووس . د .را می پاید .

 حتما" وقتی ژاله . م با اشتیاق زانو می زند و در مسلخ می نشیند ، می داند که چیزی از داستان نا گفته مانده است . چیزی که باید گفته شود ، چیزی که نویسنده فقدانش را احساس می کند که دو باره بنویسد و او را دو باره از کلمه بسازد تا اگر شده او ژاله . م ، چیز بیشتر ، از زندگی به چنگ آورد . برای آن وجه گمشده است که باید دوباره نوشت و ستوان کاووس . د  و همه ی آن پلاکاردها و باتو مها و ریوها و صداها را احضار کرد ، هر چند که دیگر آنها آنگونه نیستند که بوده اند ، کلماتی پیر و مستعل شده اند که تنها بهانه ی حضورشان تهیه ی مقدمات مرگ ژاله . م است که همچنان مجهول می ماند . ژاله . م سوار بر آن فورد سیاه به میدان بهارستان می رسد . ستوان کاووس . د پیرتر از همیشه روی نیمکت سنگی نشسته است و به پیرمرد باغبان که در حال کاشتن نشاهای اطلسی و میخک است خیره ماند ه است . آفتاب در حال پریدن است .

بازی نسیم موهای سفید باغبان را پریشان می کند و سفیدی و سیاه سبزی برگ های سپیدار کهن را پر پر می کند . دو ریو سرباز همچنان در حال دور زدن میدان هستند . چند مرد همیشگی به کندی از راه می رسند ، بعضی شان طاس شده اند و موهای حاشیه ی سرشان سفید است . فورد سیاه در جبهه ی شرقی میدان ، زیر بید مجنون که از پیری رعشه برگ هایش به زمین می رسد . می ایستد . ستوان به زن سرنشین فورد خیره می شود . ژاله . م هم به او نگاه می کند . لبخندی آشنا می زند . پیرمردی از فورد سیاه بیرون می آید ، پرچم رنگ باخته ای به دست دارد ، به سختی از دماغه ی فورد بالا می رود و بر روی سقف می ایستد و فریاد می زند : از خفا به ما شلیک می شود ، ما در خون می غلتیم ، هیچ کاری از دستمان بر نمی آید جز این که روزی نظامات بر قرار شود .

 صدای همهمه میدان را پر می کند . ژاله . م سوار بر آن فورد سیاه از میان کلمات آن شهر مستهلک برمی گردد . خیابان های شهر را می پیماید و ستوان کاووس . د مسیر آن همه بازنویسی های ازلی را طی می کند و در مکان معهود منتظر می ماند . ژاله زودتر از همیشه سر می رسد . این را می توان از روی چراغهایی که هنوز روشن نشده اند ، نوشت . ژاله . م این بار رنگ پریده است ، وقتی که از فورد پیاده می شود شتابان تر از همیشه از پله ها بالا می رود . ستوان مثل همیشه منتظر ایستاده است . ژاله . م می گوید : عجله کردم ، شاید بیشتر با تو بمانم .
ژاله می گوید : در راه همش به تو فکر می کردم .
ستوان می گوید :به مرگ هم .
ژاله دست های ستوان را می گیرد و به طرف پله ها می رود .
ژاله . م می گوید : می شود تو بدون حکم مرگ من بیایی ؟
ستوان کاووس . د می گوید : همیشه این حکم بوده و هست . مهم نیست کی باشد . حالا یا هزار سال دیگر . من خلق شدم که قاتل تو باشم .
ژاله . م می گوید : وقتی چیزی نوشته نمی شود کجا هستی
ستوان می گوید : گم می شوم سرگردان می شوم .
ژاله دستش را روی گردن ستوان می پیچد و از پله ها بالا می رود . به انتهای پله ها می رسند . راهرو آغاز می شود ، نور سفیدی از چراغ های مربع سقف می تابد .
ژاله می گوید : از این به بعد ، وقتی مرا کشتی توی آپارتمان من زندگی کن . این طور از سر گردانی نجات پیدا می کنی .
شطرن جهای سفید و سیاه راهرو را می پیماند . به شماره ی هفتاد و هشت می رسند . ژاله . م کلید را در کیفش پیدا می کند . در باز می شود . ژاله چراغ ها را روشن می کند . غبار سفیدی همه جا را پوشانده است . ژاله می گوید : سالهاست که به خانه نرسیده ام ، همیشه در حال مرگ آرزو می کنم که ای کاش به خانه رسیده بودم .
انگشتش را روی میز آرایش کنار سالن می کشد . خط عمیقی روی سطح شیری غبار شیار می شود ، به آینه نگاه می کند و می گوید : فایده ی مرگ برای من این است که پیر نمی شوم ، فقط همین .
ستوان کتش را در می آورد و به دسته ی صندلی می آویزد ، به آینه نگاه می کند . غبار سفیدی بر مو هایش نشسته و صورتش پر شده از خطهای ریز . ژاله روسری سیاهش را بر می دارد . بازتاب طلایی هجاهای پیچان طرح ها صفحه ی کاغذ را روشن می کند و عشقه ی بلند بازوانی به کمرگاه سپیداری رسته بر سفیدی کاغذ می پیچد . کلمات در غبار گم می شود و واژه ها در ذائقه ی کام های مشترک شوری غبار ها را می چشد . ژاله گریه می کند .

ستوان کاووس . د می گوید : گریه میکنی ؟

ژاله می گوید : شاید این آخرین نسخه ی داستان ما باشد .
و در حجم ناپیدای خانه ، پنهان شده در سفیدی فاصله ی کلمات می غلتد . و بعد ستوان از درون سفیدی مبهم غبار و فاصله ها بر می خیزد و تپانچه اش را از جیب کتش بیرون می آورد . ژاله . م زانو می زند . خطی سایه وار تراوش قامتش را از متن تفکیک می کند . هم اینک روشنایی بر کلمات می تابد و قوس و قعر آنها را باز می تاباند و کمرگاه معبری از سپیده را می پیماید و حجم های متراکم طالع می شوند . ژاله . م پلک ها را بر هم می گذارد . دست ها را مشت می کند و لاله های گو شش را می فشارد و چانه را در حجم های پر نور پنهان می کند . هاله ی موهایش آشفته می شود . ستوان سه بار پیاپی به مرکز شعاع پیچان موهایش شلیک می کند ، خطوط صورت ژاله . م در هم می شکند و شانه اش یله می شود و خون از لابه لای موهایش بر می جهد و در میان کلمات نشسته بر سفیدی کاغذ نشت می کند .

کلیه حقوق این سایت متعلق به دهاتی Dehatico می باشد